به نام خدایی که شاید شناخته باشمش....
من یک نوزاد یک روزه ام. نمی دونم، شما فکر می کنید چند سالتونه؟ 14 سال،15 سال شایدم 100 سال ! خوب من هم اول همین فکر را می کردم 17 سالمه ولی الان دیگه نه.... شاید شما هم اگر به حرفای من گوش کنید بفهمید چند سالتونه...
حالا همه سیر زندگیتونو تو ذهنتون تصور کنید. فکر می کنید کجای مسیر هستید اولش یا آخرش؟
حالا فکر کنید فکر....
تا حالا چند لحظه از زندگیتونو فقط و فقط به خودش به خدا فکر کردید نه به خاطر درد و رنج و گرفتار یاتون.
چند قدم به خدا نزدیک شدید ، اصلا روزی چند قدم به حدا نزدیک می شید؟....
چند تا بهار رو دیدید وسبز شدید؟
چند تابستون داغ دیدید و آتیش جهنم به یادتون اومده؟
چند تا پاییز رو دیدید و برگ های طمعتون مثل برگ درخت ها ریخته؟!
چند تا زمستون رو دیدید و دل های سیاهتون با برفش سفید شده؟!
چند تا تولد را دیدید و بیدار شدید؟!
چند تا نماز واسه دل خودتون خوندید؟!
چند بار از عشق خدا گریه کردید؟!
چند بار با خدا آشتی کردید؟!
چند بار یا علی گفتید و دوباره از نو شروع کردید؟!
روزی چند بار قربون خدا می رید؟!
روزی چند بار توبه می کنید؟!
چند تا غروب اومده و غروب زندگیتو دیدید؟!
چند تا صبح اومده و شروع تازه رو احساس کردید؟!
چند بار دلتون تو غروب جمعه شکسته؟!
چند بار تا حالا زندگی رو حس کردید؟!
چند بار گوشاتونو باز کردید تا صدای خدا رو بشنوید؟!
چند بار چشماتو باز کردید تا خدا رو ببینید؟!
اصلا تا حالا چند بار خدا رو دیدید؟!
به چشمای خودمون دروغ نگیم،خدا دیدنیه فقط کافیه چشمامونو باز کنیم.
فکر کنم حالا دیگه بتونید بگید چند سالتونه. فقط کافیه روزای رو که خدا رو تو اون روزا دیدید بشمارید...
من یک نوزاد یک روزه ام شما چطور...